وارفته خاتون رخت عزا تنش بود.گذر سال رو نميتونستي از توي چهره ش بخوني،ب اشتباه مي افتادي.هر يك ماه قد يكسال رو صورتش خط مي نداخت. مرگ آدم رو تيره ميكنه.نشسته بود تو حياط قند ميشكست .اهل محل ميگفتن دو روز پيش پسر سومش خودكشي كرده.ولي همه متفق القول بودن ك وارفته خاتون هم وردستش بوده.حوريه خانوم همسايه سمت چپي ب بي بي رقيه همسايه ته كوچه اي گفته بود ك اوس محمود پلاستيك فروش بِش گفته همين دو روز پيش وارفته خاتون رفته سراغش و چند متر طناب محكم خواسته ك واسه نوه ش تاب درست كنه.در همين حين فاطي خانوم ك موضوح بحث شهود شده بود بهش سرشو از لاي در كرد بيرون و گفت وا اين كِي نوه داشت ما نفهميديم؟حوريه خانوم در اومد ك پِتي خانوم باز سوالاي صد من يه غاز پرسيدي؟ فاطي خانوم ك نصفه ي بيشترش از در اومده بود بيرون گفت وا كي با تو بود بُشكه خانوم!(اشاره اي كوتاه ب خوش خوراك بودن حوريه خانوم) بي بي رقيه ك سرد و گرم روزگار چشيده بود گفت آب بكشين دهنتونو زناي گنده.ما اگه اينجا وِلو شديم واسه چيز مهم تريه.(براي رفع شبهه عرض كنم ك حوريه خانوم و فاطي خانوم ب گيس هم تشنه بودن.حوريه خانوم مو ريزه داشت و فك ميكرد واسه اينه ك شوهرش با فاطي خانوم سلام عليك گرمي ميكنه).در همين حين يكي ديگه از همسايه ها ك تازه ب اين محل كوچ كرده بود و هيشكي هنوز اسمشو نميدونست داشت روي پشت بوم رخت پهن ميكرد بانگ برآورد ك تازه انگار يارو واسه اينكه بعد از مرگش كسي فراموشش نكنه كلي قرض و قوله گذاشته رو دست ننه ش.اينجاي داستان انقدر رقت انگيزه ك نمي تونمش... وارفته خاتون هنوز تو حياط نشسته بود و غرق خاكه قند بود.چند دفعه اي نگاهش ب زيرزمين خيره موند و ب موازاتش سريع يه حبه قند گذاشت تو دهنش و شروع كرد ب تيز كردن قيچي قندش.يادش اومد خونه ي گه گرفته ي مش يدالله منتظرشه.يه مشت قند ريخت تو كيفش ،لباس مشكياشو عوض كرد و راهي شد.كسي توي كوچه نبود.اما جاي بودنشون گرم و مطمئن بود..من بهتون نگفته بودم مش يدالله شوخ طبع و هذيان صفت بود،اگه كسي گفته خيلي بيشعوره.هيشكي عين خودش تو شروع گفتگو نفرت انگيز نبود.تنها كسي ك باهاش شروع كرد زنش بود ك البته قبل از اون با چندين نفر ديگه هم شروع كرده بود.در و ك باز كرد بي مقدمه گفت شنيدم پسرتو كشتي وارفته خاتون! وارفته خاتون چادرشو كشيد تو صورتشو سريع از كيفش يه حبه قند انداخت تو دهنش و رفت سراغ كارش.مش يدالله اومد تو آشپزخونه و گفت مي توني امروز برام يه غذاي روده شُل كن درست كني؟وارفته خاتون همينطور ك داشت سبد سيب زميني پيازا رو جابه جا مي كرد گفت يدالله تو فك ميكني من بتونم ب روح پسرم قسم بخورم؟ هيچ كس توي آشپزخونه نبود...
-ادامه دارد-
هروقت منو میبینه اینطوری شروع میکنه:"مَيي يه چيز خنده دار".دقيقن همين شكلي.ميگَدِش.نمي فهمم چرا اعصابم خورد ميشه.ميگم بيا حكم.ميگه اگه ببازم ميرم سريخچال حاليم نيس.حتي اگه ببره ميره سر يخچال.حاليش نيس.ميگه مَيي ي چيز خنده دار.ميگَدِش.اعصابم...ميگم چي بخوريم؟ ميگه جان من از همون استامبولي يا ك توش كتف مرغ ميريزي.تنها غذايي ك وقتي با هميم دلم ميخواد درستش كنم بشينيم ور دل هم كارشو بسازيم.جفتمون پاتيل ميشيم.ميگه يه نخ هم واسه من روشن كن.ميگه مَيي ي چيز خنده دار.ميگَدِش.اع...ميگم پاشو ي فيلم انتخاب كن ببينيم.از فيلماي سياسفيد و سي يا سي و معناگرا بدش مياد.آخرش زور هر كي بچربه فيلم انتخابي اون play میشه.فیلمو pause میکنه میگه وای مَيي ي چيز خنده دار.ميگَدِش.سيگار پشت سيگار..ميخوام دستمو بذارم رو دهن هميشه جنبنده ش و بگم دوقولی..ي چيز خنده دار..ب خدا اگه نميرفتي باش بخوابي و عاشقش شي و فرداصبحش يادت بيفته اي واي اون ك مال مريم بود همه ي كتفاي استامبولي رو ميدادم تو بخوري،حكم مي باختم.تمام سينماي باليوودو ميخريدم برات،سر راه هم يه جعبه پفك نمكي مينو.ب هرجام دست ميزنم هيچي بهم فرو نرفته،چيزي ماليده نشده دَرَم.خودش میگفت ما رفاقتمون دوازده سالشه.فقط ي جمله دل و روده مو ب هم ميپيچونه گاهن."ببخش باش خوابيدم"
+وقتي از دست دادن عادت ميشه،ديگه ب دست آوردن هم آرزو نميشه.
کاش باورتون شه این من نبودم ک اون شب بهش ور رفتم زولپیدم بود.اما خب من بودم ک دو روز بعد از به یاد آوردنش یخ کردم و خواستم لااقل واسه یه روز برم گم شم از جلوی چشمم.کاش باورتون شه این من نبودم ک دو هفته س با صابخونه قهر کردم بدون اینکه بدونم چی وادارش میکنه انقد طولانی منو به روش نیاره.خب این پیرزن خوشگلِ ما اینطوریه ک قهراش تصویر داره صدا نداره.با این حال این چشمای من بود ک وزنشو سه کیلو کمتر از ترازو نشون میداد تا احساس کنه هنوزم زندگی برازنده شه.کاش باورتون شه جمله ی قبل در ستایش ایثارگریِ خودم نبود.من اعصاب ناله های مردم رو ندارم.ب نظر من هم دردی یه نوع سرگرمیه ک اجازه میدی طرف مقابلت انقد تاس بریزه تا شیش بیاره.و اگه شیش آوردنو یاد گرفت جایزه شو تو میری.کاش باورتون بشه بابا ریششو گرو میذاشت ک رایانه منو خراب میکنه و من دستگیرم نشد ک چطور یارانه بابارو سیبیلو کرد.اگه از من می پرسی پول آدمو دُم کلفت میکنه و اونوقته ک با قلبی مطمئن خودتو خونوادتو میسپاری دست خدا.جیبای پرپول همیشه مهربون تر از بقیه تحقیر می کنن.کاش باورتون بشه مرگ پایان کبوتر نیست.پایان کفتربازم هست.پایان پرنده فروش و آسیابانم هست.چطور تا الان فک میکردم کارایی ک ب من مربوطه بازم ب من مربوطه؟کاش باورتون بشه قبض برق ما پنج هزار و چهارصد و نه پنجاه و چهار هزار تومن شد.هرچند صابخونه خوشش نیومد از بیان حقیقت ب زبان ریاضی.و معتقده شیوه ی نیش و کنایه حقیقتش گیراتره.تازه یه چیزی ام تهش واسه آدم میمونه.قبول دارین ریاضی ب اندازه ی ما آسیب پذیر نیست؟
کاش باورتون بشه کابوس نوزده آذر هشتاد و نُه شوخیشم ناراحت کننده س.و یهو ب خودت بیای ببینی جز درخود فروماندگی هیچی متعلق ب تو نیست.کاش باورتون بشه مرگی ک منو نکشه قویترم نه،بدبین ترم میکنه
نمیتونی بخونیشون.شک نمیکنم حتی.تا یادمه از کامپیوتر ی مدیاپلیرشو بلد بودی و ی دابل کلیک.اونم وقتایی ک من پای سیستم نبودم.داره دو سال میشه ک ندیدمت و ندیدی ام.شایدم تا الان شده باشه.از نظر احساسی ک تخمین بزنی خیلی بیشتر از این حرفاس.نه قصد ندارم باز گذشته هامونو دسمالی کنم.از وقتی ی دوس پسر کوچیکتر از تو پیدا کردم و تونستم عاشقش بشم و حرف زدن باهاشو بلد بودم فهمیدم ک خواهر خوبی برات نبودم هرگز.لعنت ب این پیوندای خونی ک یا زیادی نزدیکت میکنن یا زیادی دور.خواهر خوبی نبودم چون اجازه دادم تند تند بزرگ شیم ودستمون بیاد ک خواهر و برادری ک شرعن ب هم محرمن قانونن ب هم نامحرمن.و همین ها باعث شد تا دم دستی ترین محبتمونو ذخیره کنیم واسه نامحرم هایی ک میتونستن محرم بشن.نمیدونم کجایی و زنده نگه دارنده هات چیان.گه گاه میشنوم ک فلان آهنگو با صدای بلند و مکررن گوش میدی.بعد دیگه تو خونه اون آهنگ میشه ب نام تو.حالا هر خری میخواد خونده باشدش.راستی سرنوشت اون پاکت مالبرو ک واست فرستادمش چی شد؟بچه ی بابات نیستی اگه همشو ی شبه دود نکرده باشی.علی هنوزم تو رو بیشتر از همه دوس داره و هر سوپراستاری تو تی وی براش یعنی تو.با همه ی بچگیش میدونه جایِ خالی ِ یکی یعنی چی.بابا هم طبق عادت چهل و چندین ساله ش دیر میاد و زود میره.اما از حق ک نگذریم بوی عرق تنشو تو تمام خونه واسمون خاطره میذاره.داداش وسطیه رو هم ک هرچی تو می بینیش ما هم همینطور.مث بچگیاش ک موادغذایی یخچالو بو میکشید با هر بوی پولی دلش واسه مامان تنگ میشه.سر بُرج،روز تولدش،سهام عدالت،عیدی...خلاصه ما همه ی این روزا منتظر ظهورشیم.هر بارم با ی خالکوبی جدید از راه میرسه و مامان میره تو لَک ک انزواطلبی ی بچه ش بیشتر شده.منم ک هرجا هستم انگار اونجا نیستم.عین مرغ پَرکنده.کرج-هشتگرد-آبیک-قزوین-تاکستان-خرم دره-زنجان و بالعکس.میتونی بهم بگی آب نطلبیده! و اما مامان.مامانم مامانت..حرف زدنش غمگینه،یواشکی خندیدناش غمگینه،خروپف کردناش غمگینه...فیزیکشم ک مادرزادی غمگین بود.ولی قسمت کمیکِ زندگیش مغزتخمه خوردنشه.روزی این هوا بسته.توجیهشم اینه ک میخوام انقد بخورم تا بمیرم از دستتون راحت شم.البته استدلالش محکمه درست مثل کنترل ماهواره وقتی ک پرت میشه تو کله ی علی.می بینی داداشی؟ هنوز داداشمی هنوز داداششی هنوز پسرشی حتی شده ب زور.ما همینیم ک بودیم.فقط موفق شدیم تغییراتمون ب سمت خوشبختی رو متوقف کنیم.هی پسر پاشو بیا خونه چاییت سرد شد و غذات از دهن افتاد.نذار نفر بعدی خودت باشی.
مــــــــــــنا..میشه از همونجایی ک هستی ی چایی واسه داداشم بریزی؟
+ جالب تر از نامه هایی ک نوشته میشن و فرستاده میشن نامه هایی ان ک نوشته میشن و فرستاده نمیشن.(؟)
قهوه خونه چی:پَ چرا رنگت پریده؟ زود باش نَم پَس بده مشتریا منتظرن.
تی بَگ:آقا ب خدا امروز کمرم گرفته.درد میکنه بدجور.فک کنم پریود شدم.
قهوه خونه چی:من این چیزا حالیم نی.کلی پول پات دادم.برم برگردم ببینم هنوز بیرنگی خودم شیکمتو سفره میکنم.
قهوه خونه چی رفت و برگشت دید "بـــــــــــَه! ب این میگن ی قوری چایی ی آلبالویی و غلیظ.نگفتم؟ شما زن ها همیشه ی چیزی واسه دادن دارین.خب حالا میتونی بری تو سطل آشغال استراحت کنی واسه خودت
و هیچ کس حالیش نشد چای خوشرنگ اون روز محصول خون بالا آوردن تی بگ بود یا خون پایین آوردنش..
دست روزگار زد و بانمک و بی نمک نمکشون تو نمک هم گره خورد و دلشون ازدواج خواست.والدینشون اما مخالف سرسخت.میگفتن شما از ی طبقه نیستین و این حرفا.اما میدونین ک دلداده ها همیشه کارخودشونو میکنن.بانمک خان گفت"بیا تو عمل انجام شده قرارشون بدیم"بی نمک خانوم سرخ شد و لخت شد.اوایل بانمک خان با نمک های خودش چرخ زندگی رو میچرخوند و خوش میگذشت.جوک های بی نمک و سطح پایین همسرشو زیرسبیلی رد میکرد.بی نمک خانومم وانمود میکرد از جوک های خوشمزه و پرمغز شوهرش حظ وافر میبره.۹ ماه بعد خوش نمکِ کاکل زری ب دنیا اومد.اما مسئله ی مهم تر غذا بود.بی نمک خانوم دستش ب نمک نمی رفت ک نمی رفت.بانمک خان صداشو انداخت تو سرش و گفت:دیگه کارد ب استخونم رسیده.چطور میتونی انقدر بی نمک باشی؟از اون مهم تر حالمو ب هم میزنی با این غذاهای بی نمکت.بی نمک خانوم صداشو انداخت رو زبونش و گفت: دیگه ب این جام رسیده.مگه یادت رفته شوهر همسایه انقد زنش شور بود سکته کرد؟من سلامت تو رو تضمین میکنم مرد اینو بفهم.بانمک خان گفت:بانمک بازی در نیار واسه من! فردا صُب علی الطلوع میریم طلاق.مهریه تم ی کیسه نمک بود گذاشتمش سرطاقچه.بدبختی اینجا بود ک بی نمک خانوم حتی اشکاشم شور نبود ک باهاشون بتونه دلبری کنه.شب ک رفت سروقت شام فکری ب ذهنش خطور کرد.(برای نجات زندگیش ک اسلام هم بارها بدان سفارش کرده بود)زبون بچه شو بُرید و انداخت تو دیگ.اون شب باز نمک ب زندگیشون برگشت و تا صُب شیش باری نمک بازی کردن."خوب میشه.نمی دونم تو کوچه چی دیده ترسیده زبونش گرفته" "انگشتش لای در گیر کرد سیا شد افتاد.خوب میشه"...آخرین چیزی ک از بچه شون باقی موند دودولش بود ک بی نمک خانوم دست و پنجه ش درد نکنه اونم بار گذاشت واسه خونواده شوهرش.
--
این داستان اگه بخواد فصل دیگه ای داشته باشه:
بانمک خان:عزیزم این بچه پیداش نشده هنوز؟ تو همه روزنمکا اطلاعیه دادم.
بی نمک خانم:قربون قد و بالای نمکیت برم،حتمن قسمت نبوده بیشتر از این از بچه مون لذت ببریم.الان ب نی نی کوچولومون فک کن ک ب زودی میاد و میشه نمک زندگیمون.تازه دکتر گفته چون امسال سال همت مضاعف کار مضاعفه بچه مون دوقلو میشه.
بانمک خان:هوم..باید براشون اسم انتخاب کنیم.
نیستی.ب معنایِ حقیقی کلمه نیستی.یعنی ک این نیستی از آن نیستی ها نیست ک مثلن هستی و خودت را ب موش مردگی میزنی.از آن نیستی ها نیست ک هستی اما زوارت در رفته است.ک هستی اما حوصله ات نمیشود خودی نشان دهی.نه...تو قطعن،مسلمن و حتمن نیستی.نتیجه میگیریم ک من هم نیستم.این از آن نیستی هاس ک تا آدم باورش میشود زیر گلویش قلمبه میشود و چشم هایش پُر.پُر از قبول واقعیت.چطور میشود ک یک نفر اول هست میشود و بعد نیست میشود و ب تخم همه ی دنیا؟ انقدر ب آدم میگویند چیز مهمی نیست ک پایان اپیزود بعدی ات میشود "خودم ولش کردم".هی پُر وخالی میشویم از هست یکی و نیست یکی دیگر.ب خیالمان فرق زیادی ست بین "نیستم" و "نیستی".جانبداری میکنیم از بودنمان و می نالیم ک "مسئولیت تمام نبودن هات و من ب عهده گرفتم.حالا برگشتی ک چی؟".وقت نمیدهیم ک هر کس بودنش را خودش باشد.همیشه دلمان اضافه کاری عاشقانه میخواهد.حتی اگر نقش پذیری با اعمال شاقه باشد.آنوقت است ک آدم حس میکند چ بهتر ک نبود...
آدم تا وقتی ک هست باید باشد.وقتی بودنش تعریف شده است،شناسنامه خورده است،ب اشتراک گذاشته شده است..غلط میکند ک نباشد.شاید ک ما تمام "هستنمان" را سوار کسی میکنیم ک "نیستنمان" بیشتر ب کارش می آید.عجب قایم موشک بازیِ کشنده ای است لامصب...
لعنتیِ لعنتیِ من! "هستن" همیشه این نیست ک سوراخ های دماغت مقابل سوراخ دماغم باشد.همین ک خواستنت را از دماغم درنیاوری احتمال "نیستنت" را صفر میکند.نگذار هستنت خوابش ببرد.آنوقت قسم و آیه هم ک بیاورم باورت نمیشود نیستی...همیشه صدای نیستن بلندتر است.پس صدای نیستن هایمان را کم میکنم تا دیگران خیال کنند هستیم اما بی ریاتر از همیشه.
+ ب خدا اگه بذارم دلتون برام تنگ شه.
منتظر بودم رئیس بانک بگه آخه اینم بابائه تو داری تا منم پُشت بندش بگم خب چیکار کنم؟ شوهر نیست ک خودم انتخابش کنم بابامه.و اونم طعنه بزنه ب بابام ک این دختر منطقیت ب کی رفته؟. نگفت و نگفتم.منتظر بودم کَمِ کَم یکی از اون صد و نه نفری ک جلوتر از من صف گرفته بودن بالیوود باز باشه و با ی نگاه دستش بیاد ک من اگه بی پاشا باسو نیستم حتمن حکمتی داشته اگر نه انقد* بهم آزادی دادن ک دلم بیاد همه شو فدای تصمیمات رهبرم کنم.یا اگه رانی موکرجی نشدم چون برام مهمه طرفدارانم دوز متاکلوپرامیدشون بالا نره.و ضمن اینکه خوب ب همه ی این چیزا فک کرد و یادش اومد ک دخترایرونی مثل گُله چ عطر و بویی داره دیگه معطلش نکنه و صفشو بده من.فرد مذبور نبود و شماره ی صد و نه رو دادم ب نفر صد و دهم.
منتظر بودم عصر ک همراه بهار میرم آموزشگاه رانندگیش یکی از مربیان اونجا ک برحسب تصادف خوش تیپ هم هست برگرده بگه آآآآآآ شما همون خانومی هستین ک آرزوتونه راننده تاکسی شین و این آرزو اصلن بعد از دیدن رابرت دنیرو شکل نگرفته؟ بعد منم با تمام فروتنی ک در خود سراغ دارم برگردم بگم اما وینونا ریدر بی تاثیر نبوده.بعد اونم برگرده بگه ماشین من متعلق ب شماست.از اینا چارتای دیگه تو خونه دارم! باز من برگردم بگم شما میکائیل نیستین؟اونم برگرده بگه نه من قدم بلندتره و شونه هام پهن تر.نگفت و نگفتم.بلی در دنیا واقعیت های بسیاری وجود داره ک واقعیت نداره.واقعیت هایی ک گوشت نمیشه ب تنمون اما استخونشم قبوله.
+ حقیقت اینه ک من اگه مث اونایی ک میگی موفق نیستم پس حتمن از اونا بهترم.من دیروز اون آدمای موفقی ام ک فرداش قراره سر بکوبن ب دیوار
+ چیزی ک تو دوستانه بهم تعارف کردی من بهش میگم استفراغ معلومات..
* انقد یعنی؟ 
من یک راحت الحلقوم هستم!شاید کسی تا حالا دلش نخواسته باشه منو به این اسم صدا کنه اما من یک راحت الحلقوم هستم! به راحتی ی یک راحت الحلقوم قابل هضمم.فهمیدنم به همون اندازه راحته که نفهمیدنم.انقد راحتم که قبل از اینکه ازم بخوای میتونی جامو به یکی دیگه بدی و نگران این هم نباشی که اون تنها جایی بود که میتونستم داشته باشم...تازه انقد راحت هستم باهات که حتی نیازی نباشه برای راحت بودن باهام بگی که بهم علاقه داری! وقتی تیرت به سنگ میخوره و میفهمی اون چیزی نبودم که خیال میکردی انقد راحت هستم که سرم و تو دیواری که تو بهش تکیه دادی نکوبم...آهــــــــــای من یک راحت الحلقوم هستم!حتی اگه کسی باورش نشه من تمام مدت براش راحت الحلقوم بودم انقد راحت هستم که بتونه فک کنه تمام مدت برام راحت الحلقوم بوده و انقدر ساکت میشم که برای اثبات حرفش نیاز به دلیل نداشته باشه.یک راحت الحلقوم گاهی که راحت بودن کمی ناراحتش میکنه انقدر راحت الحلقوم هست که بتونه یه بغض و به راحتی هضم کنه.هرچند بزرگ...هرچند سنگین... هـــــــی من یک راحت الحلقوم هستم که ...(نه ادامه نداره...)